معرفی کتاب| «سردار سردشت»

به گزارش نوید شاهد آذربایجان غربی، کتاب «سردار سردشت» در ۱۲۳ صفحه و به همت نشر شاهد راهی بازار نشر شد. این کتاب در بردارنده زندگی سردار «شهید حمید آذینپور» است که در قالب داستان به آن پرداخته شده است. شهید آذینپور درسال ۱۳۶۱ به عضویت سپاه پاسداران انقلا ب اسلامی درآمده و به جبهههای جنگ عزام میشود.
«سردار سردشت» زندگی شهید حمید آذین پور را در دو بخش به تصویر میکشد. بخش نخست زندگی خانوادگی شهید است و در بخش دوم به رشادتهای وی در سالهای دفاع مقدس و بعد از جنگ میپردازد.
شهید آذین پور در سال ۱۳۷۹ در تهران به عنوان مدیر دفتر تحلیل مشغول به کار و در سال ۱۳۸۱ در آزمون کارشناسی ارشد به عنوان شاگرد اول در رشته مدیریت منابع انسانی موفق به اخذ درجه کارشناسی ارشد میگردد. این شهید در تابستان ۱۳۸۴ مهیای تحصیل در مقطع دکترا میباشد که سردار کاظمی از طرف مقام معظم رهبری به سمت فرماندهی نیروی زمینی سپاه منصوب و به محض انتصاب، از وی میخواهد تا مسئولیت ریاست دفترش را قبول کند؛ بنابراین بر اساس مسئولیتی که به وی واگذار میگردد از ادامه تحصیل باز میماند و به نیروی زمینی سپاه منتقل میگردد. شهید حمید کاظمی به همراه تعدادی از فرماندهان سپاه از جمله شهید کاظمی در سفر هواپیمایی به طرف شهر ارومیه، در اثر سانحه و سقوط هواپیما به درجه رفیع شهادت نائل میگردد.
در برشی از کتاب میخوانیم:
«باشه پسرم ساعت ۸ میام خونه
بابا به ساعتت نگاه کردی؟ الان ساعت ۱۱ شبه.
اِ! چه زود ساعت ۱۱ شده. باشه الان پا میشم و میام.
وقتی که به خونه رسیدم، اونقدر خسته بودم که دلم میخواست فقط بخوابم. با این وجود کتابی با موضوع کردستان رو از توی کیفم درآوردم تا نگاهی بهش بندازم.
حاجی این شب آخر هم ول نمیکنی؟
این کتاب رو نگاه کن، ببین کردها چقدر زجر کشیدند.
این رو که گفتم خدیجه از اتاق بیرون رفت. نمیدونم کی خوابم برده بود.
برای نماز صبح بیدار شدم. حال عجیبی داشتم. نمازم رو با آهنگ خاصی خوندم. بیشتر رنگ و روی عاشقانه داشت تا عابدانه.
سلام حاجی!
ناخداگاه به جای جواب سلامش گفتنم: «خدا به دادمون برسه ما تو قبر چطور باید طاقت بیاریم؟» این حرف من باعث ناراحتی خدیجه شد و گفت: «حاجی اینم شد جواب سلام ما؟ شرمندش شدم. از شرمندگی دیگه نتونستم جوابشو بدم. مثل کسی که چیزی رو گم کرده باشه، توی خونه میگشتم. میخواستم سری به خونم بزنم و بعد عازم مأموریت بشم.
حمید! دنبال چیزی میگردی؟
نه. چیز خاصی نیس.
حمید بیا! این سیب دو رنگ رو یه هفته هست برای تو نگه داشتم. دیگه نمیذارم با شکم خالی بری سر کار.
دستت درد نکنه. نشستم و آروم و با حوصله سیب رو خوردم.
خدیجه خانوم دیگه کاری نداری.
نه به سلامت. مواظب خودت باش.
بابا برای چی پلهها رو پایین اومدی؟ دستی تکون دادم و رفتم.
سوار هواپیما شدیم ساعت حدود ۸ صبح بود. علی رغم این که شب هم دیر خوابیده بودم، اما اصلاً احساس خستگی نمیکردم. هیجان پرواز داشتم. هواپیما بلند شد. سردار کاظمی از بچهها خواست تا صلوات بفرستند. همگی صلوات فرستادیم. هواپیما داشت به ارومیه نزدیک میشد که موتورهای هواپیما از کار افتادن. ساعت ۹:۳۵ دقیقه صبح بود که من به زمین نشستم تا جسمم رو تحویل خاک بدم و زمین رو به مقصد آسمون ترک کنم.»